محمد ابراهيم آيتى

446

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

اسلام آوردن حارث ابن هشام مىنويسد : چون رسول خدا از غزوهء « بنى مصطلق » برمىگشت ، در « ذات الجيش » ، « جويريه » را كه همراه وى بود به مردى از أنصار سپرد تا او را نگهدارى كند ، و چون به مدينه رسيد حارث پدر جويريه براى بازخريد دخترش رهسپار مدينه شد و در « عقيق » به شترانى كه براى فديه به مدينه مىآورد نگريست و به دو شتر علاقه‌مند شد و آن دو را در يكى از دره‌هاى « عقيق » پنهان ساخت و سپس به مدينه نزد رسول خدا آمد و گفت : اى محمّد ! دخترم را اسير گرفته‌ايد و اكنون سربهاى او را آورده‌ام . رسول خدا گفت : آن دو شترى كه در فلان درهء « عقيق » پنهان كردى كجاست ؟ « حارث » گفت : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أنّك محمّد رسول اللّه » به خدا قسم كه : كسى جز خدا از اين امر اطّلاع نداشت . « حارث » و دو پسرش كه همراه وى بودند و مردى از قبيله‌اش به دين اسلام درآمدند و فرستاد تا دو شتر را آوردند و شتران را به رسول خدا تسليم كرد و دختر خود را تحويل گرفت . دختر هم اسلام آورد و نيكو مسلمانى شد ، سپس رسول خدا او را از پدرش خواستگارى كرد و پدرش او را با چهارصد درهم كابين به رسول خدا تزويج كرد . وليد فاسق ابن اسحاق روايت مىكند كه : رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - پس از آن كه « بنى مصطلق » اسلام آوردند « وليد بن عقبة بن أبى معيط » را نزد ايشان فرستاد ، و چون شنيدند كه « وليد » به طرف ايشان مىآيد سوار شدند و به استقبال وى شتافتند ، امّا وليد از ايشان ترسيد و برگشت و به رسول خدا گفت كه : « بنى مصطلق » مىخواستند